سلام. روز ولنتاين رو به شما تبريك نميگم؟!چون هيچ ربطي به شما نداره.اين جشن
مال شما نيست.19 اسفند واسه ايرانيا هستش.
يه حكايت از سعدي بگيم عصبانيتمون كم بشه.اينو به نثر قديم مينويسم چون نثر
قديميش قشنگتره و خيلي هم مشهوره:
بازرگاني شنيدم كه صدو پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتكار. شبي در جزيرهي
كيش مرا به حجره خويش آورد. همه شب نيازمند از سخنان پريشان گفتن كه فلان
انبازم به تركستان و فلان مال به هندوستان است و اين قباله فلان زمين است و فلان
چيز را فلان ضمين.گاه گفتي خاطر اسكندريه دارم كه هوايي خوش است.نه كه درياي
مغرب مشوش است ; سفر ديگري در پيش است،اگر آن كرده شود،بقيت عمر خود به
گوشه نشينم.گفتم: آن كدام سفر است. گفت:گوگرد پارسی خواهم بردن به چين كه
شنيدم قيمتي عظیم دارد و از آنجا كاسه چيني به روم آرم و ديباي رومي به هند و
فولاد هندي به حلب و آبگينه حلبي به يمن و برد يماني به پارس و از آن پس ترك
تجارت كنم و زان پس به دكاني بنشينم.انصاف ازين ماخوليا چندان فرو گفت كه بيش
طاقت گفتنش نماند. گفت:اي سعدي تو هم چيزي بگو از آنچه ديده و شنيده.گفتم:
آن شنيدستي كه در اقصاي غور
بار سالاري بيافتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيادوست را
يا قناعت پر كند يا خاك گور