يه روز يه هیزم شكني بوده. دنبال يه درخت با مشخصاتي خاص بوده. يه روز كه داشته ميرفته خونه يكي از اقوامش اون درختو پيدا ميكنه. براي اينكه در برگشت اون درختو پيدا كنه دست ميكنه تو جيبش و يه پارچه كه رنگش اتفاقاً سبز بوده ميبنده به درخت و ميره خونه فاميلش و دوروز اونجا ميمونه. تو راه برگشت ميره كه درختو قطع كنه كه ميبينه بيستتا پارچه سبز به درخت بسته شده. با خودش ميگه:لعنت به اين شانس؟!تا ما يه درختو انتخاب كرديم همه دست گذاشتن روش؟!
تا تبرشو بلند ميكنه تا درختو قطع كنه. سي،چهل نفر دادزنان طرفش ميان و داد میزدند:نكن،نكن؟! درخت آقاست ،درخت آقاست ؟
يه بار يه آشنايي تعريف ميكرده:تو يه بار ديديم دارن دور يه قبر ديوار ميسازن رفتيم ازشون پرسيديم كه داريد چيكار ميكنيد:گفتن :كاس خانم خواب ديده يه سيدي داره اينجا نماز ميخونه و ميگه اين قبر منه.
By khoshmaram